قند عسل های مامان و بابا

دلنوشته های مادرانه...

 

 

                                      

 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

 

 

یا رب این غنچه ی زیبا که سپردی به منش
 
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش


تاريخ : دوشنبه 29 دی 1393 | 13:26 | نویسنده : مامی حدیثه |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکسهای اتلیه ای هست که واسه عروسی خاله رفته بودیم البته بدون روتوش



تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | 16:11 | نویسنده : مامی حدیثه |

سلام به عزیزای دل من .حدود یک سال از اخرین پستم میگذره.این یکسال به اندازه تمام عمری که تا حالا از خدا گرفتم حرف واسه گفتن دارم .اونقدر درگیر اتفاق های تازه و ماجرا بودیم که حتی دل و دماغ نوشتن هم نداشتم .نفس های من و بابا ....امیدهای زندگی ما...

این مدت فقط قوت وجود شما بوده که ما روزها رو سپری کردیم و با مشکلات و روزهای سخت جنگیدیم.

البته همه روزها یی که گذشت تجربه ای بود که در دفتر زندگیمون ثبت شد.

خلاصه براتون میگم....ما از خونه ی قبل اسباب کشی کردیم و اسباب و وسایلامون رو تو خونه گزاشتیم.چون هنوز خونه ریزه کارایی داشت.خودمون هم رفتیم خونه مامان جون.

اون کسی که ازش خونه رو خریدیم قول داد دو هفته ای خونه رو کامل کنه.ماشین رو هم فروختیم و برای ما خیییلی سخت بود.بعد اذ یک ماه انتظار صاحب خونه گفت من خونه رو کامل نمیکنم و خودتون باید انجام بدید.

از طرفی ما هر چه پول داششتیم واسه خونه داده بودیم از طرفی هم در به دری خودمون...زندگی یه جا    خودمون یه جا...

از طرفی هم درگیر مراسمات و برنامه های عروسی خاله طناز بودیم.همه چی سر کرده بود تو سر هم.

بابایی وام گرفت و ما شروع به کارای خونه کردیم.خیلی تلاش کردیم تا قبل از ماه رمضون تموم بشه و بریم تو خونه ولی نشد .

بابا هر روز میرفت سر کار و تا ساعت 5الی6 نمیومد .مجبور بودم خودم هر روز بیام بالا سر کارگرها با زبون روزه و گرما...

خبلی زجر کشیدیم تا تموم شد .الان که دارم مینویسم یادشم دیوونم میکنه.چون واقعا زجر بود دو ماه تموم اعصاب خردی و سرو کله با کارگر و صاحب خونه.28 تیر ماه مراسم عقد خاله طناز بود و ما همچنان گرفتار...

حدود یه 10 روز بعد از عقد خاله خونه تقریبا تموم شد .حالا فکر کنید وسایلهامون زیر گل و گچ شده بود .حدود یک هفته طول کشید تا وسایلهارو تمیز کردیم و چیدیم و بخیال خودمون راحت شدیم.

28 مرداد ماه عروسی خاله بود  . بعد از عروسی خاله دردسر جدیدی شروع شد .خونه ای که بوشهر داریم رو گزاشته بودیم واسه فروش تا بقیه پول خونه رو بدیم که متاسفانه به بازار خراب رکود خانه برخورد کردیم و خونه فروش نرفت...

همه اینا به زبون سادست .هر روز صاحب خونه هر روز بنگاه ...وای که چه سخت بود..خیلی تلاش کردیم تابتونیم خونه رو بفروشیم ولی نشد که نشد.

بعد از این همه زحمت واسه خونه معامله فسق شد .

تو این مدت بیشتر از همه بابا زجر کشید. از طرفی فشار کار از طرفی بی ماشینی .چون برای رفت و امد خییلی اذیت میشد هم هوا سرد بود و هم اینکه خونه تو و کوچه تو شیب بود .و ترردد سخت.

حدود 9 ماه بی ماشین بودیم و بالاخره تو اسفند ماه ماشین گرفتیم.

از جریان خونه  بگزریم و به شما برسیم....پارسا گل پسر خونه امسال کلاس پنجم رو پشت سر گزاشت و خدا رو شکر مثل همیشه موفق بود امسال نتونست کلاس زبان بره و عوضش  کلاس المپیاد ریاضی رفت.

طاها جوجو هم که نگو بگو بلا ما شا الله خیلی شیطون شده و حسابی همه چیو بهم میریزه.خیلی قد و یه دندست و به پارسا زور میگه..والا همه چی برعکسه داداش کوچیک زورش به بزرگه میرسهشیطان

خلاصه که فیلمی داریم ما هر روز با شما وروجک ها.

فک میکنم تا اینجا کافی باشه بقیه حرفها باشه واسه توضیح زیر عکسهاتون

 

 

دوستتون داریم خیییییلی زیاد

 



تاريخ : يکشنبه 16 خرداد 1395 | 22:20 | نویسنده : مامی حدیثه |

سلام به عزیزای دل من که با وجودشون زندگیمون قشنگ تر و با معنی هست.

این روزا هوای شیراز خیلی عالی شده و اکثر شب ها و عصر ها میریم پارک و بازی و خدا رو شکر کمتر حوصلتون سر میره

از چهارشنبه هفته ی پیش هم مدرسه ها تعطیل شد و همگی راحت شدیم .کلاس زبان هم به مدت یک ماه تعطیله و یعنی پارسا رو ابر هاست.ارامش رو تو صورت بچم واقعا میبینم .بدون هیچ فکری با ارامش بازی میکنه

یه خبر خیلی خیلی خوب .....بالاخره تونستیم شیراز خونه بخریم.خسته

واقعا خوشحالم.امیدوارم  هر کسی دلش خونه میخات خداوند بهش ببخشه.الهی امین

البته خیلی بدهکار شدیم و یه کوچولو باید تحمل کنیم .ماشین هم فروختیم ولی باید تو اولین فرصت یکی بخریم چون واقعا بی ماشینی سخته

ان شاالله تا یه ماه دیگه اسباب کشی داریم.

این روزا کمتر میام پشت کامپیوتر.معمولا اخر شبا با گوشیم مشغولم و گاهی هم هنر هایی از خودم در میکنمخندونکاینم چند نمونش که تقدیم میکنم به عسل های خودممحبتمحبت

 

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

الهی بشم فداااااااا.این عکس پارساست وقتی بنج ماهه بوده خونه عمه سمیه بودیم بوس

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

niniweblog.com

 

 

 

 

 

niniweblog.com

 

 



تاريخ : دوشنبه 4 خرداد 1394 | 15:41 | نویسنده : مامی حدیثه |

Image result for ‫متن زیبا پدر‬‎

در سایه آفتاب پدر
پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. سایه‏ات کم مباد ای پدرم!
آن روزها، سایه‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏های غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی می‏ریزد.
دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ات را که نگاه می‏کنی، یادم می‏آید که وقت غنچه‏ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.
این، تصادف قشنگی است که امروز در تقویم، کلمات هم‏معنی، کنار هم چیده شده‏اند. یعنی در دائرة المعارف عشق، پدر، ترجمه علی علیه ‏السلام است.

متن ادبی روز پدر, بهترين متن روز پدر

یه تبریک از صمیم قلبم به همه باباهای مهربون  و دوست داشتنی بخصوص بابای خودم و مسعود عزیزم .ان شاالله سایتون از سر ما کم نشه

من اینو خوب میدونم که تو خونم بچه ها باباشون بشتر از من دوست دارم .راستش بعضی وقتا دلم میگیره ولی وقتی میبینم چطور عاشقانه میپرستیدش خوشحال میشم .چون یه پدر خیلی بیشتر از مادر میتونه پسر ش رو درک کنه چون خودش تموم روز های پسر بودن رو تجربه کرده..

امیدوارم 120 سال سایش از سرمون کم نشه.

امسال پارسا میگفت مامان روز مرد مال منم هست سوالخوب منم مردم دیگه واسه منم باید هدیه بخریخندونک

منم چون میدونستم لباس ورزشی خیلی دوست داری یه بلوز شورتش و رزشی واست خریدم البته دو تا دیگه از تیم های خارجی داری ولی دوست داری همه رنگشو داشته باشی

مبارکت باشه عزیزم ان شاالله به شادی بپوشی.واسه بابایی و اقا جونم کفش گرفتم که امیدوارم پسندیده باشن

 

 

 

 

 

 

ببخشید عکس ها با کیفیت نیست اخه دوربین هنوز خرابه .این عکسارو هم با گوشی گرفتم

 

 

 

 

 

 

 

♥♥عشقولانه هایی از جنس پدر و پسر♥♥



تاريخ : دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 | 11:27 | نویسنده : مامی حدیثه |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه .به قند عسلا ...به دوستای گلمون و به سال نو ...امیدوارم سال خوب و پر برکتی برای همه باشه و همه سالم و تندرست باشند .ان شاالله.

خوب بریم سر خاطرات...متاسفانه دوربین هنگ کرده فعلا عکس نداریم خطااما بزودی میزارم...

خوب ما برای تعطیلات امسال تصمیم گرفتیم بریم و در کنار خانواده بابایی باشیم .خیلی دلمون تنگ شده بود .قرار بود خانواده بابا سال تحویل مرقد بی بی حکیمه باشن .ایشون خواهر امام رضا (ع) هست که درنزدیکیه گچساران میان یک کوه هست .خیلی باصفاست .قبلا دو بار دیگه رفته بودیم وقتی پارسا کوچولو بود.

قرار شد ما از شیراز بریم بی بی حکیمه و خانواده بابا از برازجون...ما روز جمعه ساعت8 صبح حرکت کردیم هوا بارونی بود و جاده خیلی خیلی خوشکل .یه کم جادش بده همش پیچ داره و خیلی تنگه واسه همین بابایی خیلی اروم میرفت .طاها گلی هم که کلا بد ماشینه میون راه حالش بد شد طفلی میگفت مامان دلم درد میکنه میخات بیاد بیرون...

اما خدا رو شکر تا رسیدیم اونجا حالش خوب شد.حدود ساعت 2 ظهر رسیدیم .خانواده ی بابایی زودتر از ما رسیده بودن و خونه هم گرفته بودن و همه چی اماده بود .

بعد از ناهار بابایی خوابید و طاها که جای جدید اومده بود مشغول جستجوی مکان شد .پارسا گلی هم با بقیه رفتن زیارت .وقتی بابا بیدار شد ما هم رفتیم زیارت و نماز هم همون جا خوندیم لحظه ی سال تحویل امسال چون نیمه شب بود همه خوابیدند از جمله بچه ها منم به اتفاق عمه ها و دختر خاله های بابا نیمه شب رفتیم مرقد و سال تحویل اونجا بودیم.

من دلم نیومد واسه بچه ها سفره هفت سین درست نکنم واسه همین یه سفره ی کوچولو درست کردم و با خودم بردم همون شب قبل از سال تحویل اوردمش و از اونجایی که تولد عمه سارا هم بود یه جشن خودمونی ترتیب دادیم.فردا ی همون روز برگشتیم برازجونو از فرداش مهمانیهامون هم شروع شد اول خونه عمو محمد بعد خونه عمه سارا بعد هم خونه عمه سمیرا و دایی بابا دایی غلام.بعد هم رفتیم بوشهر خونه خاله نسیم و اقای رییسی و بعد هم برگشتیم برازجون و پیش اقای بهرهور و خانومش رفتیم.خلاصه یه سفر کوتاه و کامل روز جمعه 7 فروردین هم برگشتیم شیراز و به دیدن خانواده ی بنده رفتیم .این 13 روز کلا بابا مرخصی داشت و مثلا میخاست استراحت کنه ولی خداییش فقط وقتی خواب بود میتونست استراحت کنه طاها خیلی اذیت میکرد و میگفت فقط بابا بیاد حسابی کلافمون کرده بود.خطا

ولی در کل تعطیلات به هممون خوش گذشت .

 

 

 

 

این چند تا عکی مربوط به روز پنج شنبه 28 اسفند هست .این عکسای صبح هست عصر هم تولد عمو سعید

 

 

 

 

 

 

 

باور کن این چند تا عکس رو حدود نیم ساعت گرفتم همش روشو بر میگردوند و نمیذاشت ازش عکس بگیرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا عکس های سفر.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عزیز دل من خیلی بد ماشین هستی این جا معلومه حال نداری سکوت

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم سفره هفت سین مسافرتیمونقه قههالبته همه تعریف میکردن و میگفتن قوجل شدهخندونک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طاها خیلی خسته بود و گریه میکرد حتی نشد یه دونه عکس هم ازش بگیرم

 

 

 

 

اینم مربوط به روز شنبه هست تو راه برگشت به برازجون

 

 

 

 

 

 

 

 

خونه ی عمه سارا...

 

 

 

 

خونه عمه سمیرا...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خونه خاله نسیم...

 

 

 

 

این عکس مثلا کنار دریاست اما تاریکخندونک

 

 

 

 

 

 

 

شب همون روزی که خونه خاله نسیم بودیم فهمیدیم تولد ناهید جون (مامان خاله نسیم) هست بدین ترتیب تصمیم گرفتیم شب رو بریم اون سفره خانه ای که عمو عیسی اون جا اجرای زنده داره .ما هم یه کیک کوچولو خریدیم و رفتیم .الهی قربونش برم ملودی جوجو عاشق شمع و کیکه .تا میخواستیم شمعی رو روشن کنیم زود فوتش میکرد .بالا خره شمع ها رو روشن کردیم ولی وقتی ناهید جون فوت کرد خاموش نمیشد همه فوت میکردن شاید خاموش شه ...اینطوری شد که کیک اینجوری شد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم عکسای جادست وقتی داشتیم برمیگشتیم شیراز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تشریف بیارید          ادامه مطلب

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 20 فروردين 1394 | 10:54 | نویسنده : مامی حدیثه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد