قند عسل های مامان و بابا

سفر به شیراز...

                                              بای بای ما رفتییییییییییییییییییم   امروز ظهر بابایی با خبر های خیلی خوب و عجیب و قریب اومد خونه ایشالله همیشه خوش خبر باشی عزیز دلم قرار شد فردا صبح زود بریم شیراز . خدا رو چه دیدی شاید 2 روز بعدش هم با بابایی بریم تهران دنبال کارهای بابا و اصلا کی فردا رو دیده شاید  واسه ی همیشه بریم شیراززندگی کنیم . ایشالله هر چی خیره پیش میاد &nbs...
9 خرداد 1392

بد قولی مامان...

قند عسلای عزیزم سلام .الهی مامان قربونتون بشه.تو این چند روزه خیلی درگیری فکری واسم پیش اومده نتونستم واستون چیزی بنویسم .ببخشید .مخصوصا تو پارسا جونم این چند روزه حوصله ی خودم هم ندارم امیدوارم از مامان دلگیر نشی .میدونم الان تابستونه و تو دلتو  واسه تفریح و گردش صابون زدی ولی قول میدم در اولین فرصت بریم شیراز و کلی واسه خودت حال کنی .راستش رو بخوای منم دلم تنگ شده مخصوصا که قراره اقا جون رو پنج شنبه عمل کنن و من دوست دارم اونجا باشم ولی بخاطر شرایطی که فعلا واسه بابایی پیش اومده و خودت در جریانی فعلا نمیشه هیچ تصمیمی گرفت. قربون تو هم بشم طاها جوجو .دیروز دو تا دندون بالا رو با هم در اوردی و ما کلی ذوق کردیم. حدود 1 ماه پیش از شم...
8 خرداد 1392

پسرک من می ترسه...

الهی درد و بلات به جون مامان چرا اینقدر تو ترسویی؟ اخه مامان و بابا به این شجاعی  تو چرا از همه چی می ترسی .مثلا اگه تو بغل کسی باشی و اون عطسه کنه تو از وحشت  گریه میکنی . اگه من با صدای بلند با پارسا حرف بزنم یا دعواش بکنم دیگه واویلا... امروز از خاله نسیمی هم ترسیدی بنده خدا داشت باهات حرف می زد  یهویی زدی زیر گریه تا چند دقیقه بعد از گریه هات نفست تک تک میشه و دلت هی میلرزه. امشب هم داداش پارسا داشت استخر توپ کوچیکیاشو در میاورد من گفتم تو هم ببره توش تا بازی کنی که دیدیم :           اخه قربونت برم توپ که ترس نداره♥         ببین داداشی ...
1 خرداد 1392

پسرک مهربونم...

امروز من اصلا حالم خوب نبود ودندون درد شدیدی داشتم بطوری که حتی توان انجام کارهای خونه رو هم نداشتم .صبح که از خواب بیدار شدم پارسا بیدار بود و داشت نقاشی میکشید وقتی دید حالم بده شروع کرد به کمک کردن من .خونه رو جمع و جور کرد .با طاها بازی میکرد تا گریه نکنه .بعد دیدم جارو برقی هم اورده گفتم نمیخات تو نمی تونی گفت نه به خدا تمیز جارو میکنم .با اون دستای کوچیکش داشت به من کمک میکرد.من یه کم تو کارهای خونه وسواس دارم و کار کردن کسی رو قبول ندارم ولی باورم نمیشد اون اینقدر تمیز باشه .ممنون ممنون پسرم از اینکه امروز کمکم کردی  فکر کنم تو مهربون ترین پسر دنیا هستی تمام این خاطراتی که مینویسم رو خودت میخونی و هر بار هم ازم تشکر میکنی تازگی ...
29 ارديبهشت 1392

بابایی و قولش...

بعد از تولد بابایی اومد دنبالمون و رفتیم پارک بازی .ممنونیم بابای مهربون               فدای فیگور  گرفتنت         بیب بیب . ما دو ترکه سوار شدیم بابایی تو هم دلت میخات بیا تعارف نکنی ها...                               الهی فداش بشم چقدر خوشش اومده                       حدود ١ ساعتی بچه ها بازی کردن و...
28 ارديبهشت 1392

ادامه ی روز پر خاطره...

عصر همون روز قرار بود بریم تولد ملودی خانم .اقا پارسا غرغر میکرد من نمیام و میخوام برم شهر بازی .طفلی بچم چند روزه میگه منو ببرید ولی اقای پدر وقت نمیکنه .خلاصه بابایی قول داد اخر شب بریم شهر بازی.ساعت ٦ و نیم بود که من و پارسا و طاها کوچولو رفتیم تولد و خیلی هم بهمون خوش گذشت. اون جا با فاطمه جون و مامان گلش اشنا شدیم .فاطمه جون  و ملودی از طریق وبلاک با هم دوست شدن .این هم عکسای تولد ملودی جونم.       این هم ملودی خانم که به زور میشد ازش عکس بگیری           قربون پسرک خودم بشم الهی                  ...
28 ارديبهشت 1392